تبليغاتX
(: همین نزدیکیاس ... :)
+ تا حالا رو پله های آشپزخونه زمین نخورده بودم....
   درد داشت یا نداشت بهونه ی خیلی خوبی بود....
   منتظرم کبود شه دیه بگیرم یه پولی دستم بیاد...
   مزخرف نویس تر هم دیدی؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:51 توسط مریم |

 

مجادله در ادبیات بر سر یک خال

 

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را 
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
 نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
 نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
 نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

 

فاطمه دریایی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
 مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ 
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را 
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟

 
+ ایمیل بود :)
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:42 توسط مریم |

+ جون به جون م کُنَن، آدم می شم؟
  امتحان میان ترم و ۱۰ صفحه خونده و ۶۰ صفحه نخونده...خدایا...هدایتم کن
  با امداد غیبی هم میونه ی خوبی ندارم...
  کلاً به دست آهن تفته کردن خمیر...عرضه نداری برو بمیر

+ استخوان های دوست داشتنی رُ خوندم...بعد نه که کلاً من کلمه اختراع نکنم، زبان فارسی ناقص میمونه، کل کتاب عبارت " اندوهِ فرا گستر " تو ذهنم تکرار می شد...

+ رفتم سونوگرافی،هیـــــــــــــــــچ خبری نبود
   برداشت آزاده

پ.ن: تو دنیای واقعی که نشد، مجازی که می تونم سوت بزنم

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:24 توسط مریم |

- به هر حال، تموم شد...
  سال ها بعد شاید، یه حکمتی تو این کار خدا هم پیدا کنم...شاید...
  از راحت شدنش نمی تونم غصه بخورم....روحش هم مواظب بچه هاش هست...می دونم...
  فقط...آدم دلش تنگ می شه واسه آدم خوبایی که می پرن تا آسمون....
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:19 توسط مریم |


اِلهى كَيْفَ اَدْعُوكَ وَاَنَا اَنَا وَكَيْفَ اَقْطَعُ رَجاَّئى مِنْكَ وَاَنْتَ اَنْتَ

اِلهى اِذا لَمْ اَسْئَلْكَ فَتُعْطِيَنى فَمَنْ ذَاالَّذى اَسْئَلُهُ فَيُعْطينى

اِلهى اِذا لَمْ اَدْعُوكَ فَتَسْتَجيبَ لى فَمَنْ ذَاالَّذى اَدْعُوْهُ فَيَسْتَجيبُ لى

اِلهى اِذا لَمْ اَتَضرَّعْ اِلَيْكَ فَتَرْحَمُنى فَمَنْ ذَاالَّذى اَتَضرَّعُ اِلَيْهِ فَيَرْحَمُنى

اِلهى فَكَما فَلَقْتَ الْبَحْرَ لِمُوسى عَلَيْهِ السَّلامُ

وَنَجَّيْتَهُ اَسْئَلُكَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ واَنْتُنَجِّيَنى مِمّا

اَنَا فيهِ وَتُفَرِّجَ عَنّى فَرَجاً عاجِلاً غَيْرَ آجِلٍ بِفَضْلِكَ وَرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ

* دعای مقاتل بن سلیمان.

* فکر کنم از همین متن عربی هم معلومه دعای قشنگیه....

ـ پسرش گفته دیگه خدا رُ دوست ندارم....
  خدا؟ می شنوی؟ بذار مهربونیتُ تو صورت مامانش ببینه....

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:8 توسط مریم |