من برهان دیگری از خدا‌شناسی را یافته‌ام.
اسمش خط لبخند توست.

+ نوشته شده در شنبه 25 مرداد1393ساعت 14:25 توسط مریم |

+ دقیقا 20 روز تا عروسیمون مونده.
   خونه حاضر نیست هنوز؛ خوشبینانه بخوام فکر کنم یه هفته دیگه می‌شه توش وسیله چید. جهیزیه کامله به جز وسایل تزئینی.

  یه شمعدون پسندیدم بالاخره که می‌گن دو هفته دیگه حاضر می‌شه :| می‌ترسم بدقولی کنن.
  عصر میریم کارت سفارش بدیم. کارتمون خوشکله ولی متن‌ها چرا انقدر بیخوده؟ 

  از مزون جهت پرو لباس عروس خبری نیست :| دیشب زنگ زدم میگه چه عجله‌ای داری.
  داماد در ماه رمضان به شدت لاغر شده و منتظریم به روزهای اوجش برگرده و بریم کت و شلوار بخریم. 
  همچنین داماد زیر بار آرایشگاه مردانه نمی‌رود. یعنی می‌رود ولی به سختی. 

  غر دیگه‌ای هم ندارم بزنم D: 
  

  با تشکر از متانت شما ;)

پ.ن: پشیزی هم رقص بلد نیستم راستی :|

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مرداد1393ساعت 13:48 توسط مریم |

 

+ نمی‌دونم عشق تا کجا جا داره؛ ولی من هم‌چنان دلم ‌می‌خواد تو قنوت نمازام بگم: " رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّيَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِينَ إِمَامًا "

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 تیر1393ساعت 13:49 توسط مریم |

+ یه شعر خوندم؛ این بود:

قند و شکر است این لب و دندان که تو داری.
لبخند بزن؛ تاجر قند و شکرم کن.

و یادم افتاد که همه‌ی تلخی الانم می‌ارزه به فردا که همسر بیاد.
مهم نیست که درس خوندنم نمیاد و امتحانم سخته و از 8 فصل دو فصل بلدم و کلی کار هست و بازم حوصله ندارم. 

من خوشی بزرگ زندگی‌م رو پیدا کردم . و خدا رو شکر همسر خوبی بودن فوق لیسانس لازم نداره. 

 

پ.ن: خب بله البته، آدم باید درسش و درست بخونه. می‌دونم. 

+ نوشته شده در شنبه 14 تیر1393ساعت 11:33 توسط مریم |

 

+ خدا خیلی کارا بلده بکنه؛ اگه بخواد. :)

+ نوشته شده در شنبه 7 تیر1393ساعت 10:4 توسط مریم |

مطالب قدیمی‌تر