X
تبلیغات
(: شادی همین نزدیکی‌هاست :)

+ حوصله‌م سر رفته.
فهمیدم آدم نباید فکر کنه. وگرنه یکی میاد تو دلش میشینه و میگه یک سال و نیمه عقد کردی و هنوز غصه داری که کی شوهرت میاد پیشت و کی نمیاد. بعد هی باز فکر می کنی که خسته شدی از مال همه جا بودن و مال هیچ جا نبودن. از توضیح دادن و دل همه رو بدست آوردن. از جوش زدن دل مامان خودم نشکنه، دل مامان تو غصه نخوره. تو ته دلت نرنجی. 
از ترس اینکه یکی که عزیزه اینجا رو بخونه و فکر کنه چقدر بچه م من. شایدم هستم. با یه دل خیلی کوچیک که خیلی هم گرفته. 

کاش چند تا از خودم داشتم. یکی رو می فرستادم به خونه برسه، یکی درس بخونه.. یکی دختر خوشروی این روزا باشه، یکی هم تا جا داره گریه کنه و بعد، شاید بشینه ذوق کنه ازین که عاشقه...


+ نوشته شده در دوشنبه 1 اردیبهشت1393ساعت 11:21 توسط مریم |

 

پ.ن: انشالله ۹۳مون پر از عشق و خوشبختی باشه. یجوری که دل خدا هم راضی باشه.

پ.ن: وسط ترجمه رفته بودم بیرون که برگشتم این و دیدم :)

+ نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 13:6 توسط مریم |


+ به نظرم حجم این محبت بین زن و شوهر فقط میتونه کار خدا باشه. 

+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1392ساعت 17:39 توسط مریم |

+ از صداها:

صدای دونه‌های تسبیحش...

+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1392ساعت 9:36 توسط مریم |

+ از ریکاوری که اومدم چند ساعتی مادر شوهر پیشم موند :)

+ بین حرفاشون گفتن تو لیست خرید لواشک هم نوشتم  :)

+ تو اتاق عمل بهم گفتن چه دندونای ردیف قشنگی داری :)

+ مامان‌ها خیلی ماه‌ن، طفلکی هم هستند...

+ خدا هیچ وقت بد نمی‌ده :)

+ فردا میشه 15 ماه که علنی عاشقم :) 

پ.ن: اگه چیزی که من تجربه‌ش کردم چیزی شبیه سزارین بود، سزارین خیلی بده پس. شاید به طبیعی روی آوریم...

+ نوشته شده در شنبه 12 بهمن1392ساعت 13:18 توسط مریم |

مطالب قدیمی‌تر