تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)

 



مي دوني چند سال شد؟

مي دوني چند سالِ كه ما...كه ما نه...كه اين دنيا انتظارتُ مي كشه؟

۱۱۰۰ ساله كه بي خبرمون گذاشتی...

مي گن اگه هر آدمی به اندازه ی نوشيدن جرعه ای آب بخواد ظهورتُ ميای...

آدما رُ كه می شناسی...شما رُ مي ذارن پشت پستوی زندگيشون...بعد كه دنيا به كامشون نباشه يادتون می افتن...اما آخه..آخه اين دنيا به كام كی هست؟

دلم گرفته...نه...دلمون گرفته...می دونم...وختی شب تولدت ماه بگيره يعنی دل تو هم گرفته...

مهدی جان يازده قرنه كه ابريه آسمون دل دنيا...خورشيد بي ابر دوازدهميش نمی شی؟



+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:37 توسط مریم |

 

خب این قدیمیا که چرت نمی گن که :)

که می گن آدم تا داره قدرشُ نمی دونه.حالا مفعول این جمله هر چیزی می تونه باشه ;)

شايد كلا استرس پيش دانشگاهي بودن بود كه نذاشت اون قدر كه مي شد كيف كنيم از كنار هم بودن تو روزاي مدرسه...يا حاليمون نشه چه قدر دوس داريم همُ ...

ديشب..خونه ي سارا اينا...وختي بدون هيچكدوم ازين دغدغه ها ( قرار بود هيشكي خودشُ چيز نكنه (شما جاي چيز هر فحشي كه عادت داري بش بذار ;) ) حرف كنكور و رتبه و دانشگاهم نباشه )

خيال آدم چه راحت مي شد وختي مي ديد هنوزم همون بچه هان...

هنوزم ابروهاي ليلي داره باريك تر مي شه...هنوزم موهاي سمير مثلِ فنره...هنوزم همه جوره مورد داره سپيده...هنوزم حرص خوردناي سارا خنده داره...هنوزم فرهناز داره محو مي شه... هنوزم من معصومم D: :)

يعني هنوزم مي بينمشون من... :)

كاش جاي هيشكي خالي نبود...چه قدر دلم شيما و هديه وشيدا و ... مي خواست...

بازم تا داشتمشون نفهميدم...(رجوع شود به پاراگراف اول :) ) شب كه برگشتم خونه ديدم دلم تنگه باز...

 

پ.ن: دو چيز هيچ وخت از ياد آدما نمي ره؛ دوستاي خوب و روزاي خوب.

يه چيز هم هيچ وخت از دل آدما نمي ره؛ روزاي خوب كه با دوستاي خوب گذشت :)

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:30 توسط مریم |

+ يعني هرچي از كله سحر تا نصفه شب بشينم فك كنم و فشار بيارم به ذهنم دريغ از يه سر سوزن، يه اپسيلون، تو بگو يه مولكول مطلب كه بتونم بنويسم اينجا...يعني هيچيا...هيچي...

+ هي تو خونه را مي رم، هي هرچي لامپ و چراغِ خاموش مي كنم...نتيجه اينكه بهم مي گن مامان برقی :)

+ دامادم -پسر داييم-  اومده بود...به من كه مي گه مرگم :)

بعد ضمير ياد گرفته، بنا به شرايط مي گه:‌ مرگم، مرگش، مرگمون :D  اصلا انقدر آدم مشعوف مي شه.نمي دوني!  ;)

+ بعد همين دامادم، عيد كه اومده بودن مشهد...رفته بود جلو WC  نشسته بود ، هركي مي رفت تو و برمي گشت، مي گفت: شما پي پي كردي؟ :)

+ كل كتاباي دبيرستانمُ جمع كردم كه بدم بيرون...هم ذوق مي كردم كه تموم شد،هم غصه مي خوردم كه تموم شد...

 يعني نمي شه كه ديگه 35 تامون سر يه كلاس بشينيم.نه؟

الان دلم تنگ شده واسه حرص خوردن به خاطر مدل موهاي شيما...واسه نامه نگاري هاي سر كلاس...واسه حالم به هم مي خوره هاي معلم فيزيك...واسه خنده هاي بي موقع فرانه...واسه  اون همه زنگ تفر يح كه مراسم اداي معلما رو در آوردن داشتيم...روزگاري بودا...

+ يه سري كتاب هست، قسمتي از زندگي شهيدا از زبون همسراشون...قشنگه خيلي...من دوس دارم يعني...مثل كتاباي نيمه ي پنهان ماه، اينك شوكران و ...

+ دنيا كه شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بي زنجير آفريد.آدم بود كه زنجير را ساخت، شيطان كمكش كرد...

دل، زنجير شد، زن، زنجير شد.دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه ي زنجيري!

خدا دنيا را بي زنجير مي خواست.نام دنياي بي زنجير اما بهشت است...

...

(ليلي نام تمام دختران زمين است-عرفان نظر‌آهاري)

+ عيدتون مبارك :)

+ فعلا :)

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 20:38 توسط مریم |

 

 

+ خب خوبیش اینه که هرچی بود تموم شد :)

رُتبم خوب نشد.افتضاحم نشد :)

خوشحالم فعلا :)

پ.ن: مامانم خوشحال از خونه بیرون رفت.الان سر کار رتبه ی دخترای دوستاشُ می شنوه، میاد می کشه منو :))

پ.ن: این برادر خُلم.نه، یه چیزی اون ور ترا...اومده می گه خاک تو سرت.سال دیگه باهم کنکور می دیم.

پ.ن: من راضیم.حالمم خوبه.به هیچیم نمی خوام فک کنم.راحتم همین جوری :)

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 10:56 توسط مریم |

 

یکی...

یکی شاید همیشه هم لبخندِ رو صورتش واقعی نباشه.

یکی شاید همیشه هم خنده هاش ازته دل نباشه.

یکی شاید اون قدرام که آدما فک می کنن بی غم و غصه نباشه.

یکی شاید فقط یاد گرفته خوب خودشو قایم کنه...

یکی شاید یاد گرفته خوشیاش مالِ همه باشه و غماش تو دلش بمونه.

یکی شاید یاد گرفته خوب گوش کنه به دل مردم و دم نزنه از دل خودش.

یکی شاید یاد گرفته یادش بمونه خوبیِ آدما رو و یادش بره نامردیاشون.

یکی هیچ اعتراضی نداره.

.

.

.

ولی دلش بد می شکنه وقتی یکی دیگه بش می گه: تو اصلا بلدی غصه بخوری؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:31 توسط مریم |