+ از افاضات نیمه شبم:
دو رکعت نماز صبح تشکیل می دهم :|
من نه که چشم برزخی دارم و هی دارم فرشته می بینم دم نماز خوندن، اینه که حواس نمی مونه :|
پ.ن: توت فرنگی؟ هنوز این ورا میای؟
دل من تنگ شده...راست و دروغش پای تو...قصه ای که ساختی بی غصه هاش قشنگ بود...
آدرسی از خودت بذار...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 18:11 توسط مریم
|
+
آدمیزاد بعضی “دوستت دارم”ها را فقط میخواهد برای بایگانی در پروندهی دلبریهای خودش، میداند کاربرد ندارد، تعهد ندارد، حتی شاید رمق هم نداشتهباشد، ولی خب… اگر برایتان ضرر جانی ندارد دریغ نکنید.
از اینجا 
خب؟ حالا من با این دریغ کردنش خیلی موافق نیستم..یعنی کسی که به خواست خودش دریغ نکنه خیلی خواستنی تره..
نوشتم که یادم بمونه دارم به خودم ایمان میارم 
+ ببین IE هم داره می فهمه که من native american و این حرفا م.هی داره التماس می کنه هرچی صفحه ست ترجمه کنه برام 
+
+
نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 22:41 توسط مریم
|
+ نمی دونم چرا..ولی ما همیشه دور هم جمع شدن ها مون باید قبل و بعد یه عزاداری ای باشه...
دیروزم با بچه های دبیرستان بیرون بودیم...که در این مبحث نمی گنجه...
فقط آخرش که نشستیم تو ماشین که برگردیم، سارا می گه شب اربعین آهنگ بذارم بده؟
مام چیزی نگفتیم..بعد خودش می گه من آهنگ "عشق من باشُ " می ذارم، شما هی امام حسینُ بیارین جلو چشمتون
+ حتما معدل این ترمُ به سمع و نظر می رسونم که شایعات ایادی دشمن تکذیب شه 
+ یکی از بچه ها n دقه زل زده تو صورتم.آخرش می گه: نه، تو خوشکل شدی.
نکرد یه " تر " تهِ خوشکل بذاره 
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 11:33 توسط مریم
|
+ داداش کوچیکه عادت داره تو حمام و دستشویی و اتاق و هال و آشپزخونه و کلاً همه ی اماکن و مراحل زندگی بخونه...حالا هرچی شد، شد...سنتی و رپ و پاپ و نوحه و پیام بارگانی حتی.
حالا الان دستشویی بود، یه آهنگی هم بلند می خوند...
منم که این فسقلی عمرمه...واستاده بودم پشت در گوش می کردم...
داداش بزرگه رفته به مامان می گه مریم رفته دمِ مطرب خونه واستاده
+ داداش بزرگه در راستای این که بگه بزرگ شده و غیرت داره واسه خودش و فقط صداش نیست که دورگه ست و خودش هم دورگه شده حتی، شماره منُ تو گوشیش به اسم حسن سیو کرده 
+ باز منُ مجبور کردن 
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 0:8 توسط مریم
|
+ لیوان شکستن که دیدی؟
دیدی كه اگر بخواهی با دست جمعش کنی چه طوريست؟
هر تکهاش را که ور میداری سخت از دستت جدا میشود...
حکایت دل هم همین است...
دلی که شکست و ریخت، دل میبندد به هر که جمعش کند...
حکایت خیلیهامان همین است...
ولی لیوان شکسته را که تا ابد نگه نمیدارند...
خودت دوباره نمیشکنی...دست و دل دیگری را زخم میزنی...
دلت میآید؟
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 12:35 توسط مریم
|