تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)
+ می گه: این شلوار انقدر لطیفه که وقتی می پوشیدش حس نمی کنید شلوار پوشیدین..
  می گم: حالا اگه شلوار پام نبود و فک کردم اینُ پوشیدم،حکمش چیه؟

والا...کی می خواد جواب این رسوایی رُ بده؟

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 23:17 توسط مریم |

+ این جمله رُ یادتون باشه..بعدنا که من معروف شدم، اینُ اس ام اس بزنین به هم..زیرشم بنویسین مریم..
می شه یه چیزی در حد اینا که دکتر شریعتی می گه و این صحبتا...حالا بخندین...اون روزی که اس ام اسی با این مضمون میاد براتون هم دیدنیه...
اهم..اهم*  

حسرت چیزِ رفته و چیزِ نیومده رُ خوردن حماقت است

حالا الان دستِ کم می گیرین وگرنه خدائیش ازین اس ام اس که بهتره که:
می دونی قشنگی زندگی به چیه؟ به این که تو ندونی و یکی به خاطر تو با خدا راز و نیاز کنه...

خدا وکیلی [آیکون مریمی که دست به ریشش می کشه، داره ریش گرو می ذاره مثلا  ] ، این کجاش قشنگه؟  تو اینجا بسوزی که چرا هیشکی محلت نمی ذاره...اون اونجا بسوزه که تو از دلش خبر نداری...
خب اگه قشنگه و من نمی فهمم یکی توجیحم کنه..تعارف که نداریم...
اصلا یادم باشه همین پست رُ پرینت بگیرم بدم دست بابا لنگ دراز...در جهل مرکب به سر می بره هم کلاسی م خب...وجدان من نمی ذاره اون، این جوری، بمونه

دلم عین چیز درد می کنه...معلومه؟
تازه دیشب فهمیدم که تحملم در برابر درد خیلی بالاست...
این نشون می ده اون چیزی که دلم مثلِ اون درد می کنه،خیلی چیزه واسه خودش..
معلومه من چی می گم؟

* فقط و فقط گلوم رُ صاف کردم

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 19:6 توسط مریم |

+ من به شخصه، وقتی می خوام به یکی بگم (قربونت/فدات/بمیرم) حتما قبلش فکر می کنم که اگه الان یه گیوتین (هم هیچی هم نه، فقط گیوتین p: ) بیارن و بگن حالا بیا اثبات کن این حرفتُ، چی کار می کنم؟ پای قربونش شدن می رم یا نه...اگه جوابم مثبت بود...اون وخته که حاضر به یکی بگم (قربونت/فدات/بمیرم و این صحبتا)
بعد حالا هی را به را بیاین تو کامنت دونی بگین قربونت..آخرش یه گیوتین می ذارم دم در وبلاگم ببینم چی کار می کنین...
من همین جوریش واقفم به این قضیه که دوستم دارین شما...همین طور که شما واقفین بر اعتماد به نفس من...

+ می گه: خوش به حال شوهر تو.
می گم: چرا؟
می گه : همه ش داره می خنده از دستت.

واقعا دستش درد نکنه..هیچی دیگه هم که نداشتم من..یه راست می رفت یه دلقک می گرفت دیگه...سراغ من اومد چرا؟


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:27 توسط مریم |

+ ساعت ۸ صبح بابام بیدارم کرده که پاشو یه صبحانه ی کامل درست کن..
منم که مطیع اوامر p: پا شدم درست كردم و بعدم بقيه رُ صدا زدم...
سر ميز:
مامان: حس مي‌كنم تو هتل عباسي نشستم.
من: پس لطف كن انعام منم حساب كن

+ تا نمره ها اعلام شه، به صورت بالقوه اینجا جهان آرام است*
کلا به صورت بالفعل هم که شادی همین نزدیکیاست

* به قول نوه م 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 19:0 توسط مریم |

+  خب شرایط ایجاب می کنه به خودم نرسم.
شما فکر کن، من، مریم، ۲ تا امتحان تو یه روز پاس کنم، به خودمم برسم، بیرون هم برم.خب معلومه چشمم می زنن  

خدایا این اعتماد به نفسُ از من نگیر...

بعد حالا، این موهامم که صافشون نکنم عین یال شیر اون بالا وامیستن..
منم که صافشون نکردم..فقط یه تل زدم که نریزن تو صورتم...
حالا خاله م اومده می گه : عین قاصدک شدی مریم...
انقدر ذوق کردم که حد نداره

توصیف قشنگی بود به نظرم قاصدک...
فی الواقع اومدم نشون بدم که فعلا انتظار هیچ واکنش عقلانی ای رُ نداشته باشین ازم..
حالا انتظار داشتین قبلا؟
نگووو

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 17:16 توسط مریم |