سلام.
چطورین؟خوبین؟چه خبرا؟چی کارا می کنین؟خوش می گذره؟
وای عجب دل سنگی دارین شما ها.الان از کنار همه ی اونایی که نوشتم بی تفاوت رد شدین.در حالی که من به خاطرشون 52 بار انگشتامو رو کیبرد زده بودم.
این کارا می کنین.بعد هی می گین آپ کن،خب انگیزه ندارم.این جوری 4 روز دیگه آرتروز انگشت می گیرم بعد بیا و درستش کن.بعد می رم می شینم سر جلسه ی کنکور نمی تونم با اون مداد نرم مشکی لعنتی ان مربعای لعنتی ترو پر کنم.بعد دانشگاه قبول نمی شم.بععد افسردگی می گیرم و می خوام خودمو به جامعه اثبات کنم.بعد همین مامان خانومم میاد بم می گه کنکور پایان همه چیز نیست.(نمی شه الان بیاد بگه؟)بععد دیگه منم حالم از این همه آسمون ریسمونی که به هم بافتم به هم می خوره.شما ها چرا ساکت نشستین.مگه هر خزئبلاتی(حال می کنم از این کلمه سختا که نه خودم نه هیشکس دیگه ای می فهمه یعنی چی استفاده کنم) که من نوشتم.شما باید بخونین؟
خب دیگه حالا بریم سر بحثای همیشگی خودمون.
فردا تولد کوثر جونه.برای همین من امروز هرچی نوشتم می شه کادوهای تولدشه.

بفرمایید اینم یه کیک خوشگل.تا حالا کیک از این خوشمزه تر خورده بودین؟

تا شما کیکو می خورین منم سوتی و لطیفه و روش برای ذله کردن بگم.فقط تو گلوتونگیر نکنه.بعدشم هرکی یه کوچولو برداره که به 120نفر برسه.
اول چند تا روش برای ذله کردنه پدر ومادر:
1-موقع مسافرت،هر 10 دقیقعه یه بار بگی:باید برم دستشویی
2-وقتی همه سرگرم تماشای سریال مورد علاقشون هستن،شبکه رو عوض کنین.
3-کارنامتون رو گم کنین.
4-شلوار با سوراخ روی زانو بپوشید
5-هرچی می گن تکرار کنین.
دوستانی که منو تو خیابون و اینا می بینن می گن روشای بامزه رو بگین.ولی خب وظیفی من ایجاب می کنه شما رو ز تمام روش ها آگاه کنم.
حالا در راستای یه کار بی سابقه می خوام چند روش برای ذله کردنه بچه ها بگم.(کیک تو گلوتون گیر نکنه)
1-وقتی باهاشون بازی می کنین ازشون ببرین.
2- اگه کلمه ای رو اشتباه گفتن دائما تکرار کنین.
3-اگه اون بچه دوستون داره،خودتون رو جلوش به مردن بزنین.
حالا همشو عملی نکنینا.خواهر برادراتون گنا دارن.
حالا بریم سراغ سوتی.من اصلا نمی دونم این سوتی جالبه یا نه.ولی خب می نویسمش:
مامان من همیشه از بنزین معمولی استفاده می کنه نه سوپر.یه بار اشتباهی میره تو قسمت بنزین سوپر.بنزین می زنه و مثه همیشه 3 هزار تومن می ده به اون آقا.مرده هم می گه ببخشید بقیش؟مامان منم دست و دلباز می گه:بقیش مال خودتون.
من فقط نمی دونم اون مرده آخرش چطوری تونست بگه هزینه ی بنزینتون می شه 3600تومن.
حالا راستشو بگین.خنده داربود یا نه؟
فک کنم بابت پیروزی لبنان به همون سر زدم و تبریگ گفتم ولی حالا اگه کسی از قلم افتاده به بزرگی خودش وبزرگتری من ببخشه دیگه.
یه موضوع خیلی جالب من با کمبود لطیفه و جمله ی یادگاری مواجه شدم.
خب به جای اونا دو تا اس ام اس می ذارم:
این اس ام اس به جای لطیفه:
شما:زیبا
شما:ماه
شما:دوست داشتنی
شما:مهربون
شما:جذاب
شما:بی نظیر
شما:بهترین
ولی من چی؟یه آدم خالی بند.
به من چه؟شما اعتماد به نفستون بالاست.همه چیز رو به خودتون می گیرین.
عیب نداره حالا جمله ی یادگاری گوش کنین.بعدشم دیگه کمک کنین ظرفا بشوریم و برین خونه هاتون.
نه نه نه نه.یه سنت شکنی.
دخترای گل شما برگردین تو سالن.پسرای محترم ظرفا رو می شورن.(این جوری ظرف شستنم سخته مگه؟)
خب حالا بریم سراغ اون اس ام اس یادگاری.پسرام نیستن بی جبه بازی در بیارن.به خودشون بگیرن:
با عرض کلی معذرت،این دفه هم خارجونکی:
Nobody loves you.
Nobody take care about you.
Nobody pay attention to you.
Nobody thinks about you.
Hey, don't cry. My name is nobody.
اینم یه هدیه ی کوچولو برای کوثر جونم.

خب دیگه خیلی خوشحال شدم از زیارتتون.بازم از این کارا بکنین.انشاالله دفه ی بعدی وبلاگ شما.
نه بابا،خواهش می کنم.چه زحمتی؟(خوبه می دونین زحمت دادین و بازم رفع زحمت نمی کنین.)
منم برم دیگه.کلی خوشحالم کردین.موفق باشین.بابت ظرفا هم ممنون.
خدانگهدارتون.

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»«««««««««««««««««««««««««««
نظرات:
نويسنده: رشا
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 22:9
ها ایی اوللللللللللللللللللل
نويسنده: رشا
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 22:10
سلام خوب یخوشی سلامتی
جیگر چرا کیلیپه باز نشد؟؟ اون مثل کوچولوهه رو که سمت چپه زدی؟؟
بووووووووووووووووس
نويسنده: راضیه
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 22:25
سلام مریم جونم
آخی میخوای اصلا تو وبلاگ چیزی ننویسی بعدش میخوای بادل من وقلبم که بدون تو می ایسته چی کار کنی ؟؟؟؟؟
سوتیتم با حال بود ولی من هنوزم موندم توی این دست ودل بازی مامانت خیلی هم خوب گفتی که پسرها ظرف ها رو بشورن چرا همش باید دختر ها این کاررو بکنن؟؟
ایییییییی آدم خالی بند ایییییییnobodyاین آپت به نظر من که خیلی با حال وخنده دار بود چون کم مونده بود اشک من در بیاد


از بابت کیکتم ممنون مزه پیتزای نپخته میداد

تا بیشتر ازاین چرت وپرت نگفتم دستم رو ول کن بذار برم

منم دیروز آپ کردم
مواظب خودت باش وبدون که خیلی دوستت دارم




تا بعد بای بای

نويسنده: شیما
پنجشنبه 26 مرداد1385 ساعت: 22:41
سلام گلم خوبی اخه تولد چند تا دوستامونه ها کوثر زهرا اخه
مرسی اجیچشمات خوشگل میبینه راستی مریم چرا تو شمارتونو برام میل نزدی دلم یه نخود شده
دوست دارم تا بعد بای بای
نويسنده: مجتبی
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 4:22
سلام مرمريم جون اخه من ميدونم ولي آزادي تا حدي خوبه راستي كي گفته كانالهاي مفيد ماهواره در تلويزيون ايران پخش بشه

اخه كانال مفيدش ترانه است و فيلمهاي قشنگ اخه ايران مياد اين كار بكنه عزيز من به همين خيال باش

راستي لز بابت محيا ممنوم

نويسنده: مریم اختیاری
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 8:15
سلااااااااام مریمی خوبی؟ خوشی؟ سلامتی؟ چه خبرا ؟؟؟؟/وااااااااااااااای چه کیک خوشمزه ای بود مریمی راستی گلم خدا نکنه تو افسرده بشی اونوقت من 5 شنبه ها با کی بحرفم ؟راستی 0411 را نوشتی ؟


با دقت بنویس یه وقت اشتباهی 0511 نشه خیلی دوست دارم عزیزم الهی قربون انگشتات هم برم که خسته شدند موفق باشی مریمی بای بای
نويسنده: نرگس
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 11:17
سلام مریم جونم خوبی؟آره دیگه من غصه خوردم.برو خودتو خر کن.که میخواستی جون منو وسط نیاری هاااااااااااااااااااااااااا.(شرمنده)بگذریم چه خبرا.تولد کوثر مبارک.راستی مریمی جونم که گفتی تورو تو خیابون میبین سفارش میدن هاااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟
منم تو تلویزیون میبینن اس ام اس میزنن که اس ام اس بیشتر بذار(چه از خود مچکر)
راستی هر موقع که دوست داشتی بهم زنگ بزن.باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نويسنده: محیا
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 12:43
سلام خوبی؟دوست دارم بعدا پستت رو می خونم کامل نظر می دم راستی امروز خونه نیستم سر نزدی ناراحت نشی ها

نويسنده: شیما
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 13:7
سلام اجی جونم خوبی میگم خوبه امروز وبلاگو اپ کنیم اون سه تاییرو میگم تو اپ میکنی یا من؟
دوست دارم تا بعد بای بای

راستی تو چرا درباره ی وبلاگ توی وبلاگت حرف نمی زنی ؟
دوست دارم تا بعد بای بای
نويسنده: محیا
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 16:38
سلام ننه ی قشنگم خوبی؟
سوتی هم باحال بود خیلی.ولی من دلم نمی یاد یه بچه رو اذیت کنم.خیلی دوست دارم خیلی خیلی خیلی خیلی.تولد کوثر جونم مبارک.(من نمیشناسمش)اس ام اس جالب بود و لی چرا گفتی اس ام اس من


نترس.آخی

چرا من انقده چرت و پرت می گم؟؟؟خب برم تا با تیپا ننداختیم بیرون
بای بای



نويسنده: مامان سوگل
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 16:39
بابا خب لازم بود دیگه!!!وگرنه من مامان سنگ دلی نیستم.الان محیا هم کلی گفت خب بعدا می گم چی شد
یه مهد خوب پیدا کردم

نويسنده: لادن
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 17:5
نويسنده: شیما
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 18:20
سلام اجی مریم من اپیدم بیا ونظرتو بگو خیلی دوست دارم تا بعد بای بای


نويسنده: محیا
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 18:37
من می دونستم ننه جونم خیلی با جنبست

نويسنده: محیا
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 18:40
راستی یه سر به وبلاگمون بزن ساعت رو کار گذاشتم

نويسنده: محیا
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 18:43
نگفتی این قالبه رو دوست داری یا نه؟
نويسنده: مامان سوگل(مهناز)
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 19:1
یه سر بزن به وبلاگم خانوم خانوما

نويسنده: یاسین
جمعه 27 مرداد1385 ساعت: 20:16
سلام مریم
مطالبات جالبه
یه سری هم به وبلاگم بزن. اگه قابل تحویل گرفتن بودم یه نظر هم بده
تقدیم به تو:
صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن
من هم ضریح عشق را غرق کبوتر می کنم

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:44
سامبولیکم
تو از کجا میدونی که نخوندیمشون؟
خدا وکیلی من که خوندم.

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:44
راستی یه چیزم بگم تا یادم نرفته. اون خواهر بزرگه که گفتم مامان کیمیا جونه. چون خودش ایمیل نداره. بعد مامانش به جاش ایمیل میزنه. بعد این چند وقت چون شاید بخوان بیان مشهد و من هی میل میزنم که کی میان و میتونن بیان یا نه؟ مامانش بهم میل میزنه. اوکی؟

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:46
تولد کوثر جونتم موبارکککککککککککک.
این واقعا کیکه؟ من فک کردم که خونه مرغ و خروس و چقوکه(این واژه بیگانه میباشد). آخه همش سیخ و کاه و تخم مرغه گونجیکشه.

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:46
نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:47
در مورد راههای ذله کردن پدر و مادر و همچنین کودک آزاری فقط میتونم بگم که مقدار آسکاریسش بالاس

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:48
اس ام اساتم نمیخوام بزنم تو ذوقت و بگم قدیمین.
من که نگفتم قدیمین؟ نه؟
میزان اعتماد به نفس اومد پایین.
اس ام اسات خیلی قیشنگ بودن

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:48
ولی سوتیه خداییش قشنگ بود. من که میدونی رودربایستی ندارم که الکی تعریف کنم. مثل همون اس ام اسا. ولی این سوتیه باحال بود دیگه.
حالا باز میزان اعتماد به نفس طبیعی شد.


نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:49
چشم . ظرفا رم میشوریم. خیالی نیس. ما پذیرشمون بالاس. در حد DVD-Writere .


نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:50
بابای.

نويسنده: BooMfaNg
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 9:51
نويسنده: لاله
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 10:5
یه جوری شدم این نظر بالایی چرا انقده شلوغه؟؟؟

همه چی بامزه بود حیف که وقت نظر نوشتنم کمه

نويسنده: نگار*
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 13:3
سلام مریم جون
مرسی که اومدی پیشم
بازم بیا

لینکت رو تو وبلاگم بذار (با لینک افزا) که دیگه غریبی نکنی

بابایییییییییییی

نويسنده: محیا
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 13:9
http://3setare-asemoonii.blogfa.com/
نويسنده: لاله
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 13:17
چشم به زودی آپ می کنم
نويسنده: لاله
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 13:18
چشم به زودی آپ می کنم
نويسنده: شیما
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 15:22
سلام اجی جونم خوبی؟
من ادرسو توی وبلاگم گذاشتم اما خوب برات می نویسم
www.3setare-asemoonii.blogfa.com

نويسنده: نفیسه
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 15:36
سلاممممممممم مریم جونم
خوبی؟!
من آپدیت کردم گل خانوم

نويسنده: هومن
شنبه 28 مرداد1385 ساعت: 16:11
سلامممممممممم
خوبی ؟!
منم بد نیستم ...
ما داریم کم کم بار و بندیلمونو می بندیم می ریم مسافرت .
وبلاگو آپ کردم ... خواستی یه سر بزن .
____________________________________
می گم بالای این کیکه کلاغ خونه ساخته

فکر کنم روش تخم کلاغه ها .

نويسنده: رشا
يکشنبه 29 مرداد1385 ساعت: 3:11
سلام گلم
خوبی
شهادت امام کاظم (ع) رو تسلیت میگم
من اپم خوشحال میشم بیای
بووس
نويسنده: مجتبی
يکشنبه 29 مرداد1385 ساعت: 3:36
نويسنده: شیما
يکشنبه 29 مرداد1385 ساعت: 14:14
سلام اجی مریم خوبی میگم من یکی رفتم وبلاگو اپ کنم اخه دیگه چقدر بهت بگم راستی تو قالبو عوض کردی؟
دوست دارم تا بعد بای بای

راستی دفعه ی دیگه نوبته توه ها
تا بعد
نويسنده: شیما
يکشنبه 29 مرداد1385 ساعت: 17:35
سلام اجی خوبی الهی بمیرم کامپیوتره اجی محیا چرا اخ شده؟؟؟؟؟
مریم من شاهکار کردم اومدم قالبو عوض کنم ساعته هم باهاش رفت راستی وبلاگم اپ کردما
خیلی دوست دارم اجی جونم قهرنکنیا
تا بعد بای بای

نويسنده: شیما
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 10:54
سلام اجی مریم جونم خوبی؟ عیدت را پیشاپیش بهت تبریک میگم
دلم برات شده اندازه ی نخود
دوست دارم

تا بعد بای بای





نويسنده: نرگس
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 18:23
سلاممممممممممممممم
مریم جونم خوبی؟
چطوری؟
دلم برات خیلی تنگولیده بود.من رفته بودم خونه همون دختر عمه هام که باهاشون رفته بودیم شیان.از جمعه خونه اونا بودم.خیلی حال کردم.البته دلم برای تو خیلی خیلی تنگ شده بود.مریم جونم کی بهم زنگ میزنی؟
نويسنده: نرگس
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 19:53
سلام به بهترین مریم دنیا
مرسی عزیزم انشا الله که به تو خوش بگذره.راستی چهارشنبه.بعد یا قبل عموپورنگ بهم زنگ بزن.حالا هرکدوم رو که خواستی.موقع عمو پورنگ هم زدی اشکال نداره.یه روز نمیبینم.
اگه تا اون موقع چیزی شد بهت میگم.فقط دعا کن مثل اون دفعه نشه

نويسنده: نرگس
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 19:54
راستی محیااااااااااااااااااااا
تازه فهمیدم.آخه چرا؟یه ذره مواظب اون کامپیوترش باشه ما رو اینجا دق نده
نويسنده: شیما
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 20:17
سلام مریم جونم چرا برات وا نمیشه ببین نکنه پسوردو اشتباه میدی یه بار دیگه چک کن باشه
خیلی دوست دارم تا بعد بای بای
عیدتم مبارک

نويسنده: شیما
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 20:22
وای اجی یادم رفت نمی دونم اجی اخه من توی دوستام مریم ندارم ولی شاید بتونم یه کاری بکنم مریم میگم تو نمی دونی کدوم هتل میخواید برید و یه نکته اگه میخواد بیایید اصفهان باید هتلتونو رزرو کنید چون اینجا به شدت شلوغه
راستی بهت پیشنهاد میکنم برو هتل عباسی تا ببینی منو عمو کجا هم دیگرو دیدم

یا حد اقل سر بزن توی خیابان امادگاهه اصلا به هر کی بگی میخوایم بریم هتل عباسی بهت میگه
خیلی دوست دارم تا بعد بای بای

نويسنده: نرگس
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 20:31
راستی عیدت مبارک

نويسنده: راضیه
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 21:15
سلام سلام من اومدم ....نفهمیدم نفهمیدم اینجا چه خبره مریم جون شما میخوای بیای اصفهان یا اینکه من اشتباه فهمیدم؟؟؟؟
راستی خیلی دلم برات تنگ شده ببخشید که چند وقت بود نمی اومدم اینجا
من آپ کردم بدو بیا
خیلی دوستت دارم



تا بعد بای بای

نويسنده: شیما
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 21:37
سلام اجی مریم جونم خوبی؟ من اپیدم دوست داشتی بیا
خیلی دوست دارم

نويسنده: راضیه
دوشنبه 30 مرداد1385 ساعت: 22:1
نويسنده: نفیس
سه شنبه 31 مرداد1385 ساعت: 0:46
سلام آجی مریم

عیدت مبارک
نويسنده: نرگس
سه شنبه 31 مرداد1385 ساعت: 11:4
سلام مریمی جونم
خوبی؟
عیدت مبارک.
باشه.فردا صبح زنگ بزن.ولی از 10 به بعد آخه ممکنه که خواب باشم

ولی اگر زودتر باید بزنگی اشکال نداره ساعت میذارم.هیچ مشکلی نیست.بازم هرموقع خودت میخوای.خیلی گلی

نويسنده: نرگس
سه شنبه 31 مرداد1385 ساعت: 11:6
راستی مریم شما کجا میخواهید برید؟؟؟؟؟؟؟
نويسنده: لادن
سه شنبه 31 مرداد1385 ساعت: 11:34
سلام!

مریمی کجایی؟!

نا سلامتی عیده ها دختر!
بدو بدو آپ کن خبرشم بهم بده!

عیدت مبارک مریم خانومی!

دعا یادت نره!


+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 17:29 توسط مریم
|