سلام.چطورین؟
من که هی.بد نیستم.از حال و هوای پستم معلومه.
نمی خوام خیلی حرف بی ربط بزنم.اصل مطلبم اینه که:من 4 ساله که تو یه موسسه زبان می خونم.(مثه خیلی از شما)حالا بعد از 4 سال مجبورم به خاطر درس ولش کنم و معلومم نیس کی برگردم.به من باشه که می خوام به جای یه ترم باقی مونده مکالمه 6 ترم برم.
اینایی که نوشتم یه نگاه کوچولو به این 4 ساله.البته اینجا فقط بعضی از معلمام رو نوشتم.مشخصه دیگه.وگرنه تو 4 سال که نمی شه فقط 5 تا معلم داشته باشم.
***
اول صحنه ی اول:رفتم تعیین سطح،دو ترم بالاتر از داداشم قبول شدم.نامردیه ولی زیادی خوشحالم.
***
صحنه ی دوم:معلمم خانوم "ی"خیلی دوسش دارم.برای شروع عالیه.
پیام بازرگانی:یه متن تو کتابمونه که خانوم "ی" می گن من باید بخونمش:ترجمش اینه:بهترین دانش آموز کلاس به نظر شما کیه؟گویا جوابشم خودم باید بدم.زل می زنم تو چشم تک تک بچه ها.موندم کیو بگم که دل هیشکی نشکنه،نگام می رسه به خانوم "ی" که داره تقلب می رسونه.ولی مفهوم نیست آخه به خودش اشاره می کنه.منم می گم:واضح تر بگن که معلمم می گن خودتو می گم،فک کنم بهترین دانش آموز کلاس باشی.از خوشحالی می چسبم به سقف،حواسمم به جاذبه زمین نیست.
آخر صحنه اول:تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاپ استودنت شدم.
***
توضیحیه صحنه سوم:والدین امر فرموندند:یا کلاس زبان رو واسه یکشنبه سه شنبه جور می کنی یا کلاس بی کلاس.
اول صحنه ی سوم:باید برم با آقای م"صحبت کنم آخه ظرفیت کلاس تکمیله.مشکل اینجاست که نمی شناسمشونن.سرمو می کنم تو دفتر،به یکی از معلما مرد خیره می شم.می گم آقای "م" می شه یه لحظه بیاین بیرون؟(خدا کنه خودش باشه)باورتون می شه؟خودشونن.از دفتر میان بیرون و مثه همیشه دچار راه قرض دادگی می شن البته منم دنبالشون.من:آقای "م" می شه منم بیام تو کلاستون؟یه نگاهی به دفتر می کنن و می گن:اِ ، کلاس من 21 نـــــــــــــــفره؟من بیشتر از 18 سر کلاس نمی رم.خانوم ... چرا اینجا 21 نفره؟منم وسط دعوا نرخ تعیین می کنم:آقای "م" حالا منم بیام سر کلاس دیگه.آقای "م" : آخه دختر خوب(تکیه کلامشونه فک کنم)من می خوام 3 نفرو بندازم بیرون. من:حالا اگه به قول خودتون یه دختر خوب بیاد تو کلاستون بده؟آقای "م"خیلی خوب،بیا ببینم چی می شه.(نه جدی اگه تو هر کاری انقد پشت کار داشتم که الان .... که الان ..... نمی دونم چرا همیشه این قسمتو گیر می کنم؟خوب تا الان به یه جایی می رسیدم دیگه.)
پیام بازرگانی1:تو کلاس که موندنی شدم.ولی یه بار سر کلاس گریه کردم.خوشم نمی یاد جلو جمع گریه کنم ولی وسط بحث سر یه موضوع چرت قرمز شم،سرمو انداختم پایین،چشمم تار شد،وای نه بالاخره اشکه اومد و متاسفانه آقای "م" هم دیدن.
پیام بازرگانی2:بچه ها دو دستن،یه گروه حالشون از کالاس به هم می خوره(لیاقت ندارن)یه عده هم مثه من کلاس به نظرشون بی نظیره.
آخر صحنه ی سوم:کلا با این ترم 4 ترم با آقای "م" داشتم.دو ترم تاپ استیودنت شدم.ولی اون ترمو نمی دونم چی شد(این ترم آخری رو هم قراره بیفتم)
***
اول صحنه ی چهارم: تو این کلاس فارسی و انگلیسی با هم پیشرفت می کنه.معلم شدید با جنبه.آقای "م" هم خیلی با جنبه بودن ولی خب من به شخصه همیشه هر تیکه ای به ذهنم رسید نگفتم.)ولی سر کلاس آقای "ص"آزادی بیانه.ایشونم که ارادت گنده ای به بچه ها داشتن و کلی هم برای شفا یافتنمون دعا می کردن.(جلسه ای سه هزار بار بمون می گفتم خنگ،پر رو نشین؛به شوخی)یه بار گفتن: بچه ها به مسئولین حرم گفتم که از حرم امام رضا تا اینجا دخیل ببندن که تو موسسه توسل کنین و شفا بگیرین فقط به صف وایسین که شلوغ نشه.منم دیدم بچه ها کم آوردن خودم گفتم:آقای "ص" قول بدین واسه معلما پارتی بازی نکنین بذارینشون اول صف....
پیام بازرگانی ۱:آقای "ص" می فرمان دانش آموز خوبی نیستم...اِ ،دیگه چی ؟چشمم روشن.معلمم معلمای قدیم.باشه باشه.
پیام بازرگانی2:آقای "ص" این بار می گن:مریم خیلی فرق کردی.آفرین.بله؟؟؟؟جل الخالق...به نظر خودم که فرقی نکردم ولی اگه شما می گی حتما یه چیزی هس دیگه.
آخر صحنه ی چهارم:کلاس خوبی بود.آخرشم خوب تموم شد.
***
اول صحنه ی آخر:ترم آخـــــــــــــــــــره.بازم با آقای "م".هر جلسه 6 بار دلم می گیره..دلم نمی خواد این ترم هیچ وقت تموم شه.یعنی می شه؟برای بعضی از بچه ها هر خنده سر کلاس کنارش یه تلخی داره که از آخر ترم می ترسونمون.
پیام بازرگانی۱:گودبای پارتی گرفتیم،شنبه،آقای "م" گفتن اصلا ازمون انتظار نداشتن(مگه ما چمونه؟)بعدشم که شدن بابا بزرگ.کلی هم نصیحتمون کردن.(ممنون ...)
پیام بازرگانی۲:آقای "م" گفتم هممون رو با 10 می اندازن.قشنگ می شه.نه؟
پیام بازرگانی3:اومدیم گودبای پارتی بگیریم جلسه آخر پیچیده بشه بره،کتاب تموم نشد.آقای "م" هم گفتن چون کتاب تموم نشده چند تا از سوالای فاینال رو حذف می کنن و چهارشنبه از همه تک تک مصاحبه میگیرن.(می ترسم ......)
آخر صحنه آخر:نمی دونم.خدا به خیر بگذرونه.فک کن با ۱۰ بیفتی...وای...
***
درد دل:
آره 16 سالمه.می گن بزرگتر از سنمم.می گن دنیا همینه.
یه روز برای اولین بار به یکی می گی سلام و تا آخر عمرت باید از روزی بترسی که مجبور شی برای آخرین بار بش بگی خداحافظ.(این جمله از خودم بودا)
ولی من می گم:
نه.هنوز اون قدر بزرگ نشدم که درک کنم کسایی هستن که دیگه هیچ وقت نمی بینمشون.
من می خوام بازم تو همین موسسه،کنار همین معلما،با سانیا،محیا،پردیس،زهرا،فاطمه ها،نوشا،مهسا،ساناز،شیرین،سپیده،شبنم ،مونیکا،پریسا تو یه کلاس باشم.
"فقط 2 ساعت دیگه وقت دارم که این فرصتو داشته باشم."
و اگه بزرگی اینه دلم میخواد تا ابد بچه بمونم.
***
اینم یه جمله یادگاری بیشتر برای خودم و کمتر برای شما:
Blessed are those who believe and yet have not seen " "
***
کی بود می گفت پر حرفی نشانه کم عقلیه؟
شماهام که فقط منتظرین من یه چیزی بگم علیه خودم استفادش کنین.
پس فعلا کاری باری؟
موفق باشین.
قدر لحظه هاتون رو بدونین.
خدا نگهدارتون.
آخرش:تا حالا بی موقع تر از امشب آپدیت نکرده بودم.