سلام.چطورین؟
(به قول نرگس چه قدر تکراری شده)
بنا به یه دلایل پشت پرده ای این چند وقته پستام یکم فرق فوکولیده.(چی کار کنم خب؟)
این دفه هم فقط یه شعر می ذارم.
فقط یکی از اون پشت پرده ئیا اینه که هنوزم کلاس زبان می رم.(نیفتادما،مامانمو راضی کردم.ولی فقط یه جلسه در هفته)
حالا بریم سراغ شعر:
کسایی که مجله ی موفقیت رو می خونن احتمالا قبلا این شعرو دیدن ولی خب تو وبلاگ من یه لذت خاصی داره خوندنش.(اعتماد به نفسم که بالا نیست)
دوستان و حضار گرامی راستش اول شعرو نوشتم بعد گفتم بذارمش آخر پست که هرکی نخواست نخونه(مگه دست خودشه؟).
آخه خب همه که حوصله ندارن.همه که اهل شعر ادبیات نیستن. همه که سعادت ندارن و از این حرفا.
ولی مشکل اینه که الان حرف ندارم بزنم.
وای امتحانا از شنبه شروع می شه.اولیش دیدنیه.می ترسم کلی.هنوزم نخوندم هیچی
دیدین دوباره قالبم عوض شد.من دچار چند گانگی قالب شدم.حالا این بهتره یا قبلیه یا هیچ کدوم یا هر دو؟
چی بگم خب؟
جمله ی یادگاری رو گوش کنین:
بهتره غرورت رو به خاطر کسی که دوستش داری از دست بدی ،تا این که اون رو بخاطر غرورت از دست بدی.
جک که ندارم ولی می تونم اس ام اس بنویسم که:
قامتت چو سرو...
چشمانت چو آهو...
گیسوانت چو آبشاران...
ابروانت چو کمند...
خلاصه که هیچیت به آدمیزاد نرفته.
راسی امروز هر جا رفتم دیدم موقع امتحانا نمی خوان بیان وبلاگ نویسی(یا شایدم اینترنت)گفتم نکنه مد شده من خبر ندارم.پس به منظور عقب نموندن از قافله منم احتمالا پست جدید نمی نویسم ولی بهتون سر می زنم.
خدا کنه بعد دادن کارنامه ها زندگی هیچ کدوممون این طوری نشه:
ای بابا سوتی هم ندارم.
آها یه چیزی هست.ما یه معلم ریاضی داریم که خیلی پیره.بعد ما چند روز پیش امتحان تاریخ داشتیم.وقت گرفته بودیم سر زنگ ریاضی تاریخ بخونیم.بعد معلممون گفت:بچه ها ساکت باشین منم می خوام تاریخ بخونم نیاز به تمرکز دارم.یه دفه یکی از بچه ها گفت:شما خودتون جزو تاریخین.قرار نبود معلم بشنوه ولی فک کنم شنید.
با اجازه منم برم دیگه.
این شعرم همین جا می ذارم:بخونینش خیلی قشنگه:
دلداده ام به نور
من رهرو شقایق پاکم
رفیق آب
گندم میان پنجه دستان کوچکم
پرواز یاکریم،بلندای شانه ام
من رازدار یاس سپیدم،انیس باغ
من ترجمان شر شر آبم.
خروش ابر
من قطره ای ز بحر وجودم
جاری ز منزل پاک فرشتگان
سوگند خورده ام که بیابم مسیر رود
دریاست منزلم.
زیباترین پدیده ی خلقت، تولدم
نور است خالقم
من تکه ای ز تابش اویم
شعاع نور
با سایه و سیاهی و ظلمت چه کار من؟
گیرم که ظلمتی بفریبد مرا به خویش
گر در مسیر صبح سپیدم
چه باک شب
در این ترنم موسیقی حیات
من نیز یک نُتَم
اما نه جنس لا
من بوسه جز به دست گون ها نمی زنم.
من خانه را به حبس چلچله زینت نمی دهم
بازوی سبز درختان نمی کنم.
من جانشین پاک خدایم به روی خاک
جز رو به سوی دوست
قبله به جایی نمی برم
آزاد بنده ام
من در تلاوت مکتوب قانعم
وین سوره های سبز
این آیه هالی پاک
با چشمه می گذرم از شکاف کوه
با قادک چه سفرها که می کنم
با آب چکه چکه می چکم از ناودان پیر
با سار می پرم
هرگز به سوی جایگاه خدا،قلب مردمان،تیری نمی زنم
از پشت میله ها،آواز بلبلان،مستم نمی کند
دندان ز پیل نجیبی نمی کنم.
پروانه های خشک نچینم درون قاب
فرمان به مردمان خسته
که شادم نمی کند.
عهدیست دیده را
با چشم های پسته نجویم خدای خویش
وین برگ های کاغذی نپذیرم به جای گل
من عهد بسته ام
که بفهمم سکوت را
معنای بغض را
تفسیر گریه را
من را عبث که نیاورد خالقم
ابعاد عمر من
عرض است و طول آن
هرگز چنین نباد،نفهمم پیام آه
حاشا، از آن که نگویم کلام عشق
من رانده نیستم
من خوانده ام
من را همو که خالق مهر است، خوانده است
من آمدم که بجویم نیاز خویش
چشمان عاشقی که بخواند حدیث نور
من آمدم که بیابم خدای خود
من میهمان خدایم،خبیب او
من آشنای زمینم،رفیق کوه
جسمم اگر چه خاک
روحی ز جسم خدا را امانتم
من وامدار امیدم
سروش مهر
من آمدم که بفهمم خدا کجاست
من را،خدا،ز روح خودش آفریده است.
شادم از آن که خدا دعوتم نمود
من لایقم برای تماشای آسمان
سرمست تجربه ی ناب زندگی
شایسته ی ورود به پهنای کائنات
گاهی بلند کوه
لختی زلال آب
یک دم سکوت شب
چندی خروش ابر
گویا تمام عرصه ی هستیست، روح من
من آمدم که بخوانم خدای خویش
جز او که می شنود این صدای من؟
جز او،که خواندنیست؟
زین فرصتی که خدایم عطا نمود
این لحظه ها که دگر نایدم به دست
وین جلوه ها خدایی که پیش روست
اینک منم که محو تماشا نشسته ام
من برگزیده ی اویم ،بدین حیات
خرسندم از حضور
در جست و جوی راه سپیدی که مقصدش
خشنودی خداست
دل بسته ام به نور
پایان این حیات
آغاز دیگریست
از نور آمدیم
و سرانجام سوی نور.
خوش بگذره امتحانا.
انشاالله هر شب خواب سوالای امتحان روز بعدو ببینین(رویای صادقه)
موفق باشین.
بای.