تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)

سلام...خوبین؟شما کجا؟این جا کجا؟

بوس (یکی این ور) بوس(یکی اون ور )

اَی برو کنار آقا پسر بی تربیت بی جنبه بی شخصیت منافی عفت ...(خودتو نزن به کوری،اینا دختر بودن که اومدن جلو....گفته باشم....وصله نچسبونین بهم)

چه خبرا؟....جون خودتون....شماها فکتون گرم نشده وگرنه عمرا این قدرا با حیا باشین....(به عبارت دیگر به گربه گفتین زکی....)

عیب نداره...منم که آخر بچه فداکار...مثه همیشه...خودم شروع می کنم.

ایول تا یه سال دیگه عمرا مدرسه رو ببینم....(جز فردا که دعای ندبه داریم)

بالاخره ولمون کردن....مگه ازمون دل می کندن.....کلی قسم و آیه و التماس که بعد عید بر می گردیم...(طفلکا نگرانن امیدای مدرسه فرار مغزها بشن)یه پیک دادن بهمون نامردا.روشم نوشتن پیک شادی که ما به خودمون تلقین کنیم شادی آوره)وگرنه کدوم بُزی از زدن 540 تا تست خوشش می یاد که منِ بُزِ کوهی خوشم بیاد...(تواضع رو می بینین...)

الان کشف کردم کلا عفت کلام نداشتم از اول صحبتم تا حالا....(مهمه؟)

امروز رفتیم خونه مهسا به مناسبت گودبای پارتی سال یک هزار و سیصد و هشتاد و پنج...مهمونی ساعت 7:30 شروع می شد...این جانب ساعت هفت اونجا بودم که اتاق دوستمو تمیز کنم(دوستم هنوز خونه نیومده بود)با اجازتون کلی هم شبیه سیندرلا شده بودم...فقط هرچی با چشم مسلح و غیر مسلح این ور اون ورمو نگاه کردم اثری ازون شاهزادهه نبود....جاتون خالی صدای ضبط بلند...پنجره ها باز....مشول مسخره بازی بودیم که از واحد پایینی زنگ زدن گفتن:ما نماز امام زمان داریم.....مام گفتیم تا جایی که یادمونه این نماز ماله سه شنبه هاست ولی بعدش آدم تر شدیم...(ما هم حالیمونه یه چیزایی حرمت داره،هر چند به قیافمون نمی یاد)

کلی خوش گذشت...البته بماند که مامان من طبق معمول ضد حال زد و من اولین نفر بودم که رفتم)مامانم که زنگ زد...به رو خودم نیاوردم...عصبانی گفتم الان میام پایین...جلو اشکامو به زور گرفتم ...دوییدم تو اتاق مهسا مانتومو بپوشم که دیدم یه اکیپ دنبالم راه افتادن به جیغ و داد...گفتم بچه ها به خدا دست من نیست...مهم نیست که یه بغض موند تو گلوم...بزرگ می شم یادم می ره...مهم اینه که واسه این که شام نخورده نرم همشون دور هم جمع شدن و یه ساندویچ برام درست کردن...اگه بگم هر جزئشو یکی گذاشت دروغ نگفتم....با اینکه ویروس روش راه می رفت باکتری دنبالش ولی خیلی چسبید....آخه قاطیش کلی مهربونی بود... .

اوه اوه اوه...دل خودم گرفت...چه برسه به شماها...

اینم عکسی از خودمون وسط گودبای پارتی..(البته اینجا خوب افتادیم)(اگه قیافه هامون به خشکلی اینا نباشه..حرکاتمون کم نمی یاره)

                                  مهسا:اون سوسماره به خاطره قد درازش         سارا:اون جوجه تیغیه چون همش رو زمین قل می خورد           فرح:اون غورباقهه ولی ندونم چرا            ملیکا و نونا:اون کفشدوزکا آخه جو یدجوری اخذشون کرده بود         عطیه:اون لاک پشته که قالمون گذاشت و تو لاکش قایم شد     مریم جون:اون سنجابه به خاطر چشمای آبی و دم پرپشتش(دم استعاره از مو)     اون آخری هم خرزو خان! 

حالا اینو داشته باشین:

زندگی چون گل سرخیست.

       پر برگ و پر عطر و پر خار

             یادمان باشد اگر گل چیدیم

                   عطر و خار و گل و برگ همه همسایه ی دیوار به دیوار همند.

جدی جدی متنای انگلیسیم ته کشیده...این آخریشه فک کنم...

در هر صورت تقدیم به شما:

Morning or night, you are light.

Big or small, you are all.

Young or old, you are gold.

Far or near, you are dear.

(خالی بستم....جدی نگیرین)

دیگه چی بگم؟حرفش هست....حالش نیست....

 

من برم؟دلم نمی یاد تنهاتون بذارم این وقت شبی....وایستین...ایول داره بارون میاد....

راستی فرح چند روز پیش می گفت:ما ایستاده وایستاده بودیم...(اینم از قابلیتای دوستای من...عرضه دارین ایستاده وایسین؟)

خب دیگه....

قربونتونو می بوسم....

خوش باشین....

امیدوارم قبل عید یه پست دیگه بنویسم.

هنوز معلوم نیست برنامه ی عیدمون چیه...

بای

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 1:26 توسط مریم |

مطالب قدیمی‌تر