تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)

نوشتنم کلی واسه خودش شخصیت داره ها......

اینو تازه کشفیدم...

این دو هفته که واسه وبلاگم چیزی ننوشتم....وسطای هفته دیگه جدی جدی دلم هوای نوشتن کرده بود....

تازه این دلتنگی واسه نوشتنم یه نتایجی داشته...مثلا من یادم رفته که یه زمانی کلی ادب داشتم و سلام می کردم....

خب سلام.

بعد حالا بریم سراغ ادامه چرت و پرت گفتن....

کلی تایپیدم....بعد برگشتم و همشو یه جا به اون دنیا صادر کردم....نمی دونم چرا....

یه لحظه احساس کردم حداقل تو نوشتم به پوچی رسیدم....

یه چند هفته ای بهم مرخصی بدین...بعد امتحان نهایی ها برمی گردم....

برام خیلی دعا کنین..

امتحانای امسال کلا شوخی بردار نیست.....

دلم تنگ شده واسه کلاس سوم راهنمایی مون...

.واسه هنگامه ای که کلی بهمون فشار اومد تا با شیدا آشتیش بدیم....

واسه آرامشی که به مدیر قول داد که دختر ساکتی باشه که من و مهسا رو به کلاس برگردونن(سوم راهنمایی که بودیم گفتن کلاستون شلوغه 4 نفر اول دفتر برن اون یکی کلاس)...

واسه فرنوشی که یه جورایی با همه ی بچه های کلاس فرق داشت...(دلش می خواست تو پزشک قانونی کار کنه....)

واسه بهاره ای که هر روز صبح که می رفتم تو کلاس یه جوری لپم رو می کشید که اشکم در میومد....

واسه سوفیایی که تخصصش نوشتن رو سقف کلاس بود....

واسه مونیکایی که هرچی گم می شد تو خونه ی اونا بود...

واسه پریسایی که نذاشت هیچ وقت کسی بدون تکلیف بمونه(تکلیف همه رو می نوشت)...

واسه فاطمه ای که هیچ وقت تو بستکبال با هم کنار نیومدیم...

واسه نازنینی که نذاشت یه بار بی عینک ببینمش...

واسه فریبایی که پشت سر هم لپاش گل می انداخت.....

واسه غزاله ای که یادم نمی یاد صداشو شنیده باشم....

واسه غزالی که کلی جون کند تا بگه اسمش با غزاله فرق داره....

واسه هدیه ای که فیلسوف کلاس بود....

واسه مریمی که اولین بار اتحادمون رو اون نشون داد....

و واسه خیلی آدما و چیزای دیگه که فقط اون موقع ها پیداشون می کردم....

یه معلم ادبیات داشتیم که خیلی برامون کلاس می ذاشت....روز معلم در کلاس رو از چارچوب در آوردیم روش نوشتیم روزت مبارک.... گذاشتیمش رو میز....

اون موقع ها آب بازی که می کردیم واسه تنبیه کردنمون نمی ذاشتن بریم سر کلاس...ما هم که از خدامون بود....قبل زنگ ادبیات آب بازی گروهی داشتیم....

چهاشنبه سوری بود(قرار بود روز بعدش بریم اردو)...مریم ترقه آورد...نمی دونم چی شد ولی مدیر فهمید و گفت مریم رو اردو نمی بریم....اون وقت هممون یه تظاهرات تو مدرسه راه انداختیم و گفتیم اگه مریم نیاد هیشکی نمی ره....

.

.

.

مثینکه قرار بود حرف نزنما....ولی یه دفه یادشون افتادم...آخه دیروز با سوفبا حرف زدم.....سوفبا جون ممنونم که فوران معرفتی..........

در ضمن روز معلمم مبارک.....(یکم زود نیس؟)

مینو جون....(معلم مهد کودکم).....دلم واست یه ذره شده.....خجالت می کشم بیام پیشت....ولی من هنوز همون مریمم....

.

.

.

نمی دونم چرا حرفام این طوری شد......

فعلا که بخشش از بزرگتراس....

بعد امتحان نهایی جبران می کنم......

یعنی حدود 23-24 خرداد....

برام خیلی دعا کنین.....

خیلی دلم می خواد این پست رو پاک کنم ولی ....

اینم یه شعر واسه خالی نبودن عریضه.....

شعر رو هم حذف کردم....نمی دونم چرا...

پ.ن:من حالم کاملا خوبه.....ولی این پسته فکر کنم یکم تب داره

خوش باشین و موفق

 

پ.ن:در کلاسو  یادتونه؟....روز آخر هرکدوممون یه تیکش رو کندیم که یادگاری باشه از خوش ترین دوران تحصیل...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0:55 توسط مریم |

مطالب قدیمی‌تر