سلام....احوال شما؟؟؟
حالا انقد منو مسابقه این ور اون ور دعوت کنین که کلا وخ نکنم یه پست کوچولو بنویسم...
اول این مسابقهه...بعد اون یکیه....
بعدشم خوبین شما؟بیکارین می خواین از زندگی من فیلم بسازین؟آدم قحطیه مگه؟می ذاشتین یه گلی به سر این دنیا و آدماش می زدم...بعد شروع می کردین....
اتفاقات مثلا مهم زندگی من :
من 3 روز زود به دنیا اومدم....قشنگ مشخصه رشد ذهنیم کامل نشده دیگه...(حالا من یه چی گفتم...تو نیشتو ببند...)
بعد تازه بابامم مشهد نبوده اون موقع...بعد یه چیزی هم دور گردنم بوده که هنوز نیومده می خواسته مارو برگشت بزنه اون دنیا....
وااااااااای....راستی پیدا کردن مهسا.....می دونین 4 تا بودیم...من...مهسا...مونا...نازلی...مونا رفت...نازلی رفت...من موندم و مهسا...مونیکا هم اومد...بعد باز رفت....(عمرا اگه من هلیا و سارا و فرحناز و فرانکو آدم حساب کنم....)
به دنیا اومدن رضا....کلا رابطه من و علی رو به گند کشید...قبل تولدش من و علی اگه شبا تو یه اتاق نبودیم...نمی خوابیدیم...حالا اگه تو یه اتاق باشیم نمی خوابیم...عمرا بازم بتونیم مثه اون وختا صمیمی شیم با هم....
بعد تا حالا سه نفر بم گفتن:خدا کنه یه بنده خدایی لیاقتتو داشته باشه....به این موضوع هم حتما اشاره شه اااا...
بعد تازه شیطنت در من سیر صعودی داشته....بچه گیام آروم...معصوم...مظلوم...تو دبستان صدام در نمی یومد...تو راهنمایی یه عرضه ای از خودم نشون دادم...دبیرستان کارم به تعهد هم کشیده با اجازتون...
جالب اینه که در عین شیطنت معلما همیشه مظلوم و + می دونستنم...جز خانوم صدر...+ آقای بابایی...که زل زد تو چشمام و گفت:نه...نیستی...داشت مظلومای کلاس و مشخص می کرد....
حالا به اینا اشاره نشه لطفا....من آبرو دارم....
اونی که تو یه مهمونی واسه اینکه آبروی برادر کوچولوش رو ببره...تو خواب روش آب ریخت من نبودمااااااا....هرکی بود....خیلی کوچولو بود....سه سالش بود فقط....
اونی که سوم دبستان اون همه گریه ی دوستشو ندیده گرفت و باهاش آشتی نکرد...من نبودم....اون همه غرور...از کجا اومده بود خدایا؟....زهرا ببخشش...
اونی که.... گاهی نخواسته دل بعضیا رو شکونده...من نبودما....
جز اینا....واقعا کاری دیگه نکردم که بگم....
گزیده ای از خصوصیات اخلاقیم :
به شدت خوش بینم....به خاطرشم بلا سرم اومده...ولی نمی تونم ترک یا تعدیلش کنم...این جوری قشنگ تره....
می گن مهربونم...می گن....ولی خودم می گم...شماها اگه این جوری نیستین یه جوریین...
بهد تازه می گن آرامش می دم به بقیه...مینا می گه صورتم...نرگس می گه صدام...محیا می گه کلا صوتی تصویری ....
دلم زود می شکنه...به عبارتی یکم نازک نارنجی....ولی خیلی زودم یادم میره...
شدیدا زود اعتماد می کنم...شدیدا زود وابسته می شم...و شدیدا زود گریه می کنم....
یه جوریم هستم که اگه یکی تو خونمون مریض باشه نمی تونم بخوابم...اصولا تا صب بیدار می مونم...خودم که درست یادم نیس...ولی می گن از کوچولوئیام این طوری بودم...بابام می گه یه بارسرش درد می کرده...نمی تونسته بخوابه...منم میام پیشش تا صب بیدار می مونم.....(چه دختریییییییییییییی)
بعد خیلی از حرفام تو دلم می مونه...شاید به نظر نرسه...ولی ازین نظر ظاهر و باطنم کلی متفاوته...
یه جوریم انگار همه رو زیادی دوس دارم....
یه هنرپیشه ی مناسب:
نمی دونم والا...خیلی نقش پیچیده و سختیه...می دونی ! هیچ بازیگری قبولش نمی کنه...(بیچاره آینده ی شغلیش به خطر می افته خب)
ولی مهسا...لازم نیست بازی کنه...خود خودشه...ظاهر رو هم که درستش می کنین خودتون دیگه...
تا حالا تونستی به حرف دو نفر با هم گوش بدی؟
تا حالا تونستی هر وخ صدات کرد کنارش باشی؟
تا حالا تونستی با همه ی عیباش بگی بهترینه؟
تا حالا تونستی بش بگی...مهم نیس چی کارا کردی...من هنوزم دوست دارم؟
تا حالا تونستی پشت چشم نازک نکنی وختی هیش کدوم از لطفات رو یادش نمی یاد؟
تا حالا تونستی ... نه دیگه...می دونم نتونستی...منم نتونستم...
اون وخ یکی اون بالا هس که دلش جا واسه هفت ملیارد و خورده ایمون داره...که گوشاش می شنوه حرف هممون...که بهمون می گه احسن الخالقین...که می گه توبه کن،برگرد پیشم...که می گه منو یادت رفته،ولی من هنوزم خداتم...
می شه دوسش نداشت آخه؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــ ــ ـ
دیگه چی بگم؟؟؟
دلم واسه اون پست معمولیام تنگ شده....
از اونا که چرت و پرت بود توش....این الان مثلا چی بود توش؟؟؟
دلم حرم می خواد....فردا می رم...جای شماها خالی...دوستانم به جای شما...نایب الزیاره هم هستم...
خوش باشین....
بابای