تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)
همیشه اولش سخته....

همین جوری که دارم راه می رم کلی حرف میاد تو ذهن نداشتم که بیام اینجا ابرازشون کنم....

بعد که این صفحه ی خالی رو می بینم همشون یهویی پاک می شه....

من می مونم کلی چرت و پرت و چرند و پرند که باید سر هم کنم تا آپ نموده و موجبات مسرت و سرور شما سروران گرام را فراهم نموده باشم...

من نمی دونم ازین پدر و مادری که هرکدومشون به تنهایی کلکسیون استعدادن،من چه جوری متولد شدم؟

مامانم یه زمانی نقاش بوده....بابام یه زمانی نویسنده....این دوتام در اثر معاشرت با من هنراشون یادشون رفته....اینش خوبه...این جوری کم نمی یارم...

البته اینم خودش کلی عرضه می خواد دیگه...من اگه چیزی نگم که شما عمرا نمی گین شکسته نفسی نکن که....

یه چیزی....یه بار یه دفتری پیدا کردم...بعد همین جوری ورقش زدم...بعد همینجوری دیدم خط بابامه...بعد همین جوری فهمیدم خاطراته....بعد همینجوری می دونستم نباید بخونم...ولی همین جوری خوندم و خوندم و خوندم....الانم همینجوری اصلا اصلا اصلا پشیمون نیستم...فقط همین جوری موندم که همینجوری سرهم قشنگ تره یا جدا...

این دفتره خیلی قدیمی بود...خیلی...و قشنگترین قسمتش اون جاها بود که بابام از مامانم نوشته بود....اولین باری که دیده بودش....خیلی باحال بود...از فاز عرفان و مناجات و خاطره و اینا پریده بود رو مود عشقولانه...

تصمیم گرفتم همین امروز دفتر خاطراتمو بسوزونم.....تصمیمشو داشتم...ولی دلم نمی اومد...(اصلنم حرف عشقولانه نداره توش...محض اطلاعت...اصلا.....آدم روزه رو مجبور می کنین دروغ بگه...)ولی خب اصلا خوش ندارم یه دختر بچه ی فضولی یه روز بره سرش و بخونه حرفای بچگی های منو...پررو می شه...دو روز دیگه تو روی مامانش وا میسته....م.ی.س.و.ز.و.ن.م.ش...

بگذریم...

من یه عروسکی دارم...که یکم خاصه...خاصه دیگه...آدمم نیس...حیوونه...بماند که چه حیوونه....بعد مهسا خانوم چند وخ پیش تشریف می برن یه فروشگاهی...بعد این عروسکو تو ویرین یه مغازه ای می بینن،بهش اشاره می کنن بلند می فرمایند:مریمه....

واقعا من نمی دونم چه جوری خوش حالی خودم از وجود همچین دوستانی ابراز کنم...در ملا عام آبرو نمونده برام...منم که الان همین جوری آبرو می ریزه از سر و پام....حیفه خب....جمعش کنین اینا رو...

«سگ اصحاب کهف گریست و گفت:من هشتمین آن هفت نفرم.با من این گونه نکنید...آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟...آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟

هزار سال پیش ازین خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم.امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود،اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است...»

یه قسمتی از کتاب من هشتمین آن هفت نفرم از خانوم عرفان نظر آهاری....من وختی خوندمش گریه کردم...نمی دونم چرا...شاید دنبال بهانه بودم...شاید...

خدا مرد را آفرید،گفت: زیباست...

زن را آفرید،گفت:چه لطیف است...

تو را آفرید و گفت: خب پیش میاد دیگه...

آخ...جووووووووووووون....فردا...مدرسه....دق کردم تو خونه....دو هفتست تعطیلیما...ولی اینم زیاد بود...از فردا تازه قراره خوش بگذره تازه....منم که قشنگ مشخصه پیش دانشگاهیم....قشنگ...ببین منو....قشنگ...

پیش خدافظی:

می دونی دوست من !

یه چیزی ممکنه خنده دار باشه...ساده...یا حتی بچه گونه....تو ازش یه شوخی درست می کنی...هی تکرارش می کنی....به صورتای مختلف....من می خندم...نمی خوام بفهمی...بفهمی که چه قدر می ترسم...ولی...ولی تو که می دونی....ولی تو که می دونی یکی از دغدغه هامه....پس به بازیش نگیر لطفا...هر دفه که این شوخیه شاید خنده دار و به زبون میاری...قلبم خالی میشه...می شه یه حفره...یه حفره که وحشیانه می تپه...می شه تمومش کنی؟می شه؟

وووووووی....دستم رو موس نیست...ولی داره تکون می خوره رو صفحه.....ووووووووی

خوش بگذره بهتون...

خدافظ...

پ.ن:شما که دم افطار منو یادتون نمی ره...نه؟

من یادم نمی ره...شمام حافظتون رو تقویت کنین لطفا...

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:11 توسط مریم |

مطالب قدیمی‌تر