نه...
اصلا خجالت نکشینا...
اصلنا...
اصلا فک نکنین باید می اومدیم عیادتما...
اصلنا...
اصلا فک نکنین من 3 ساعت تو اتاق عمل بودما...
اصلنا...
به اندازه کافی نگران شدین یا بگم بازم؟
بگم؟
می گم حالا...
تابستون بود که رفتم دکتر و اینا (اینا یعنی آزمایش و اینا ) بعد گفتن که یه ماه یه قرصو بخور تا بینیم چی می شه...بهد یه ماه بعدش دوباره رفتم همون اینا (آزمایش مثلا ) باز گفتم همون قرصو یه ماه دیگه هم بخور تا ببینیم چی می شه...بعد باز یه ماه بعد رفتم...اینجا یه اتفاقی افتاد که چند تا دکتر گفتن عمل کن...چند تا گفتن نه ،بازم قرص بخور...بعد یه ماه دیگه هم قرص خوردم..بعد باز رفتم آزمایش...بعد از اینجا به بعد نمی شد قرص بخورم دیگه (بچم دیگه ، بعد بیشتر از 3 دوره نمی شه ازون قرصا بخورم ) بعد یه دکتری گفت عمل کنین این جوری می شه...عمل نکنین هم همون این جوری می شه....بعد بقیه ولی گفتن عمل و منم که نظرم خیلی مهم بود...مثلا مامانم می رفت دکتر منو نمی برد با خودش...
بعدم که بیمارستان و اینا ...بعد از وقتی از اتاقم رفتم بیرون تا رسیدم به اتاق عمل 3 تا پرستار پرسیدن سزارین داری؟بعد از عملم دو نفر گفتن مبارکه...بعد وقتی برگشتم تو اتاقم یه تخت نینی هم بود تو اتاقم...کم کم داشتم به خودم شک می کردما...
بعد تو اتاق عملم یه دکتر بیهوشی بود که خیلی ناز بود ، ازین پیرمرد دوس داشتنیا بود...بعد یه خانوم دکتر و شوهرش (خب شوهرشم دکتر بود ، دیدم دعوتش نکنم ناراحت می شه)بعد دو تا خانوم بودن که احتمالا پرستار بودن و یه پسری بود ار این دانشجوا...اه اه اه...
حالا چرا اه اه اه ؟ این پسر واستاده بالا سر من ، هی می گه دکتر این چرا این جوری شد؟نطر شما چیه؟ به قرصا جواب نداده؟دکتره هم بهش محل نمی ذاشت...بعد آخرش پرسید شما بین کدوم دو مورد شک دارید؟
بعد من خیلی خودمو کنترل کردم که نگفتم بین این که با مشت بزنم تو دهن شما یا با لگد...
بعدم که خانوم دکتره قبل از عمل پرسید می ترسی؟منم گفتم نه...
بعد اینجا به مامانم گفته بودن دخترتون خیلی شجاعه...بعد از عملم تو اتاق ریکاوری خیلی آروم بودم که باز به مامانم گفته بودن دخترتون خیلی مظلومه...
بعد یه شبم بیمارستان بودم...پرستارامم فوق العاده مهربون بودن...بعد قرار بود کسی ندونه من عمل دارم...فقط نمی دونم ندوسته چه جوری اومدن دیدنم...
بعد این جوری دیگه...تموم شد...جمع کنین برین خونه هاتون...وفت ما رو هم نگیرین...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــ ــ ـ
مامانم چند روز پیش در یخچالو باز کرد ، یه پاکت شیر برداشت بعد برگشت گفت این هویجه تازست بچه ها؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــ ــ ـ
Friendship means:
You are happy, I'm happy.
You are sad, I'm sad.
You cry, I cry.
You laugh, I laugh.
You jump down from building, I continue to laugh.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــ ــ ـ
بعد خب اینجام داره برف میاد ، مام تعطیل شدیم امروز.امتحان ریاضی داشتیم...(بی ذوق نیستما)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــ ــ ـ
همینا دیگه...خبخوش اومدین دیگه....
جدا جمع کنین برین خونه هاتون...زشته خب...
خوش بگذره برف بازی.
خوش باشین.
خدافظ