تبليغاتX
(: شادی همین نزدیکیاس :)

گاهي فكر مي كنم چه خوب مي شد اگه يه روزي بياد كه دلم واسه هيشكي تنگ نباشه ، يا نگران هيچي نباشم...بي خيالي رو نمي خوام...اين كه خيالم راحت باشه تو اون روز آرامش كامل برقراره..هيشكي قرار نيست چيزيش بشه... هميشه فكر مي كنم اگه پيش كسي نباشم حتما يه اتفاق بدي مي افته..بايد هميشه باشم و مواظب همه باشم...همين كنار همه بودن آرومم مي كنه...كنار همه اي كه دوسشون دارم...اون ور قضيه چيه؟ اين كه اگه اتفاقي بيفته و من نباشم ، مقصر اول و آخر و خودم مي دونم...

اينا رو گفتم كه ببينم روان پزشكي، روان شناسي، روان پريشي حتي،سراغ ندارين بياد پيشم؟فول مي دم ويزيت نگيرم ازش...دقيقا به خاطر شما دوست عزيز...

خوبين حالا؟چه خبرا؟خوش مي گذره؟

چه عجب...سري اين ورا زدين! حالا من سر نمي زنم به اينجا شمام نبايد بزنين؟...اصلا مي خواستم امتحانتون كنم ببينم دو ماه من نباشم ككي پيدا مي شه شما رو بگزه يا نه...پيدا نشد ديگه...شد؟...نه،خدايي ،شد؟

اين دو ماه كه گذشت همين جوري...پست مي نوشتما..تو ذهنم مثلا...حتي رو كاغذم نوشتم ولي حس وارد كردنش به بلاگفا اصلا نبود...

يه جورايي يه جوريم...اينكه حس مي كنم از هفته ي ديگه علنا دانش آموز نيستمو دوس ندارم...هيشكي دوست نداره فك كنم...يعني منم از اول دبستان تا همين الان دلم مي خواست تموم شه..ولي الان..نه ديگه...

ولي فك كن...مدرسه عجب نفس راحتي بكشه ما بريم...هم كلاس ما ، هم مهسا اينا ... شايد بهترين كلاس نبوديم ،ولي به ياد موندني ترين بوديم...

 كتاب زيست...صفحه 245...شايد نمايي از كلاسمون...

چند روز پيش يكي از معلما گفت كسايي كه رشته هاي خوب قبول مي شن خودشون مي گيرن و دوستاشون يادشون مي ره و اينا...بهد عصر فرحناز زنگ زده ،اون گريه...منم گريه...بعد وسطش مي گه مريم ترو خدا اگه پزشكي قبول شدي مارو فراموش نكن...گريم كوفتم شد...

پرشين گيگ به لقاالله پيوسته فك كنم...دو ماه نبودما همش...چی کارش کردین؟

کیبورد چشه؟تست هوشه انگار...این کیبورد حروف فارسی روش اشتباهه...بعد مثلا ی رو بزنی د تایپ می شه ، بعد الان تازه به خودش اومده ی رو می زنی ی تایپ می شه...مصیبتیه ها...

بعد می بینم که بازی هم دعوت شدم...تکراریه سوالاش ولیا...گفته باشم...ولی حالا :

خودتو معرفی کن: خب وختی می دونین چرا می پرسین؟ اسم بگم؟سن و سال؟مقطع تحصیلی؟وضعیت تآهل؟ می دونین که آخه...شاید یه دختری که زندگیشو پشت شیطنتاش قایم می کنه...نمدونم...

فصل مورد علاقه: اوووم...بهار به نظرم زمستونم دوست دارم.

 رنگ مورد علاقه: پرسیدن داره؟ صورتی :)

غذای مورد علاقه:اوووم...نمدونم...از قارچ و پیاز سرخ کرده بدم میاد...یه بار خیار و عسلو امتحان کنین با هم.

موسیقی مورد علاقه: هرچی هست به اقتضای شرایط...مریم داشته باشه :)

من این همه جواب ندارم خب...نمدونم...بلاگرا رو دوس دارم ببینم...بعد یه بلاگر که خیلی خیلی خیلی نزدیکه،فامیلیم اصن،اونم خیلی دوس دارم ببینم...

ضد حال و کار ناشیانه و اینا هم که خدا تا...زیاده خب...واسه همه هم دعا می کنم...

در ده سال آینده...ووووووی...یه نی نی دستمه...دارم قربون صدقش می رم...وووووووی :)))

هییییییی...دیشب...یه ظرف ۴-۵ لیتری دوغ منفجر شد...آشپزخونه دیدنی بود...بعد داداشم رفته بالا نردوون،سقفو تمیز کنه.(کلا کف و سقف و دیوار و کابینت و یخچال نبود که...دوغ بود همه جا...)یه اسپری لکه بر دادم بهش،هی می زد به دستمال بعد می رد به سقف...بعد من گفتم اسپریو بزن به سقف..اونم هیچ وخ گوش نمی دهااا.همین یه بار گوش کرد و رنگ موهاش رفت :)   اگه نیوتون نبود،ما دیشب کشف می کردیم جاذبه ی زمینو :)

کلی حرف داشتم...مامانم کارم داره ولی...تو این هفته حتما آپدیت می کنم...قول :)

برم الان...خوش باشین...خدافظ...

پ.ن: شدیدا نیازمند دعاهاتونم :)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:20 توسط مریم |