+ عجیب دلم گرفته...
انگار هیچ جا نیست که چنگی بزنم...
مثل غریقی که خار و خاشاک نبینه...
حتی دقیق نمی دونم چرا ناراحتم...والا یکی دو تا که نیست...
نه ناشکرم، نه سرخوش...حق بدید...
+
نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 23:4 توسط مریم
|
+ دلِ خودم هم نه، دل مامانم غم نداشته باشه....
کاش دعاهامون برآورده می شد...
+ روضه داریم...بگم هر 5 دقه تشنه م می شد؟
کاش فقط تشنه ی آب بود....
+ نپندار که تنها عاشوراييان را بدان بلا آزمودهاند و لا غير. صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است و کار به يک "يا ليتني کنت معکم" ختم نميشود.
[اینجا]
+
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 22:8 توسط مریم
|
+ بلندترين شب سال باشه و مامانت خونه نباشه...
قضاي شب يلدا رُ فردا به جا مياريم p:
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:39 توسط مریم
|
+ همین برزخ بی خبری
به خبر بدی که در دلش خوابیده
شرف دارد...
+ خدایا شکرت...خیلی شکرت...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 8:2 توسط مریم
|
+ یه جای سوختگی جدید رو دستم نشونش دادم.
می گه: آخرش یه روز میای میگی فرحناز، دیشب خودمُ گذاشتم تو ماکروفر D:
پ.ن: من ان قریب هف، هش، ده تا جای سوختگی دارم...که از فر و اجاق گاز بگیــــــــــــــــــــر تا جوش کاری و پلاستیک داغ...
گینس هم شرمنده م شده حتی p:
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 20:25 توسط مریم
|